خدای بزرگ باورم نمیشه
من و اون تو همه ی کارامون با هم بودیم . با هم می رفتیم و می اومدیم . شاد بودیم . هر روز کلی با هم حرف می زدیم . کلی به هم وفا داشتیم . اگه یه روز همدیگرو نبینیم دیوونه می شدیم . خیلی وقتا اون گناهمو گردن می گرفت و خیلی وقتا من . دیگه خانواده ها عادت کرده بودند . ساعت ۱۱ شب اگه می گفتم دارم میرم خونشون کسی حق نداشت بگه چرا . همه از عشقمون خبر داشتند. برای همدیگه شده بودیم شب و روز . قرارایی که با بی اف هامون میذاشتیم همش مشترک بود . کلی رمز و راز داشتیم بین هم . کلی عاطفه . کلی احساس
اما.... چی شد؟؟؟
من تموم عشق و وقت و حوصلمو ریخته بودم به پاش . دیگه به جز اون هیچ دوستی نداشتم . نیازی نداشتم . اون منو از همه لحاظ تامین کرده بود . دیگه همه رو ول کرده بودم حتی خانواده . شاید باورتون نشه روزایی میشد که بعضیا رو از دست میدادم با خودم می گفتم مهم نیست من فلانی رو دارم غم ندارم . وقتی رفتم سفر ۲۰ روز ندیدمش فقط خدا میدونه چقدر گریه کردم . وقتی دیدمش چنان در اغوش همدیگه رفتیم که زمونه رو فراموش کردیم.
اما حالا اون پا گذاشته رو تموم احساس من و تنهام گذاشته .
کاش فقط تنهام میذاشت . بهم خیانت کرده .
تنها شدم تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا . تنهاتر از هر چی فکرشو بکنید . دیگه با چه دلی بگردم دنبال یه دوست؟
حالا که دیگه کار از کارم گذشته
شما بگید چه جوری با این تنهایی بسازم چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟


