دکتر:خوب ببینم . درسته یه ذره نسبت به صورتتون بزرگه.
خوب بگو ببینم می خوای چه شکلی شه
شبگرد:یه چیز خوشکل و دخترونه و ...
دکتر:خوب بیا چندتا عکس بگیرم و شب روشون کار می کنم و چون شما با اقای دکتر ... اشنا هستید (اسم ها رو نمی تونم بیارم) بیشتر هواتونو دارم
خوب فردا ساعت ۷:۳۰ برید بیمارستان
شبگرد:
فردا؟؟؟؟؟؟؟؟ به این زودی؟؟؟؟؟ خوب خوب باشه فردا
فردا
رفتم سراغ منشی بیمارستان و برگه ها رو دادم
منشی: یک و خورده ای میشه
شبگرد:تا حالا این همه پول دستم نگرفته بودم ![]()
(با افتخار) : بفرمائید
منشی:اول برو ازمایش بده بعد برو لباس بگیر و برو طبقه بالا
منشی طبقه بالا:برو لباساتو بپوش و منتظر باش صدات کنیم
شبگرد:(تو دلم) وای باور نمیشه چقدر ترسناک
تو اطاق انتظار ساعتی منتظر بودیم و بالاخره
پرستار مرد:خانوم ... زود باشید
شبگرد:وااااااااااااای دست و پامو گم کردم
منشی تو راه رو: خوب ببینم چیز فلزی مثل النگو گردنبند و .. نداری؟
شبگرد:نه هیچی ندارم
منشی:خوب برو اطاق عمل
درون اطاق عمل
پرستار زن:خوب بیا اینجا روی تخت بخواب
بیهوش کننده ی مرد:خوب ببینم تا حالا چنین جایی اومده بودی
شبگرد:نه اصلا اولین بارمه فقط تو تلوزیون دیدم
بیهوش کننده:خوب نظرت چیه؟
شبگرد:جالبه ولی این بار موش ازمایشی خودم هستم
بیهوش کننده:با خنده : اما اینجا ازمایشگاه نیست
و صرم رو بهم زد
دکتر:خوب خانومی بگو ببینم سابقه ی چه بیماری هایی داشتی؟
شبگرد:هیچی فقط میگرن دارم و قبلا افتادگی دریچه ی قلب
بحث رو کوتاه کنم یه ذره با دکتر حرف زدم یه هو دیگه هیچی نفهمیدم
یه لحظه چشمامو باز کردم مامانم بهم گفت ...اروم بیا خودتو از این تخت منتقل کن به این تخت
منو از اطاق عمل بیرون اورده بودند و با تخت چرخ دار برده بودند یه اطاق دیگه
تا دراز کشیدم رو تخت گوشیم زنگ خورد
نذاشتم مادرم جواب بده(ترسیدم بی افی چیزی باشه
)
با تموم بیهوشیم با تلفن حرف زدم دوستم بود ... از مشهد (دختر)
یه جایی خواب بودم (به خاطر بیهوشی) که صدای اهنگ به گوشم رسید(من هم عاشق اهنگ)
به یکی که پیشم بود تو همون حال و هوای بیهوشی گفتم خانوم این صدا از کجاست
گفت از تلفزیون
گفتم میشه صداشو زیاد کنید
با تعجب جواب داد :زیاد یا کم کنم ![]()
گفتم نه زیاد
بهت زده پا شد صدا رو زیاد کرد من هم همون لحظه خوابم برد![]()
خوب دیگه بسته سرتون درد گرفت این هم خاطره ی عمل
خوش باشید همگی تا خاطراتی دیگر![]()
این خواست خداست و من نمی توانم هیچ اعتراضی داشته باشم
زندگی این گونه سرنوشتم را رقم زده که تنهایی مرا به خاک بسپارد
به خاک ذهن های دوستان
تنهایی برای خود لالایی می خوانم شاید خوابم برد
شاید در اوج خواب بتوانم خود را شاد بینم
بعد از مدت ها لالایی چشمانم بسته می شود
دوباره اورا می بینم که مرا فراموش کرده
وحشت زده بیدار می شوم و گونه های خیس خود را با دستمال خشک می کنم
دوباره در تاریکی شب تنهایی به سراغم می اید
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید تنها باشم
خداونداااااااا به فریادم برس
دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی
دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی
دوستت دارم
گفتم رهایم کن چرا قبل از رهایی نابودم کردی
چگونه این کار را با من کردی؟
من به تو عشق ورزیدم
هنوز هم متاسفانه تو را می پرستم
اما تو قلب مرا که بهت قرض داده بودم
بسیار بی رحمانه زیر پاهای نازنینت خورد و له کردی
چگونه رد پایت را از روی قلبم پاک کنم
چگونه می توانم به باد بسپارم تو را
تویی که برای من نقش هوایی را داشتی که با ان نفس می کشیدم
بودن تو یعنی بودنم و نبودنت یعنی نبودنم
دیگر چگونه نفس بکشم
اکنون قصاص تو این است که ازاد باشی و هر جا هستی و با هر کس میگردی شاد باشی
تبریک میگم که توانستی به این راحتی فراموشم کنی
ولی من برایت ارزو می کنم هر انکس که از این به بعد دوست خواهی داشت
هیچ گونه فراموشت نکند
خدا پشت و پناهت ...
من واقعا شرمندم حدودا یک ماهه که اپ نکردم
در واقع لیاقت اینو نداشتم که برای شما ها مطلب بزارم
برام دعا کنید بتونم مثل سابق اپ کنم البته نه اپ های به درد نخور
دلم می خواد وب رو اونجور که می خواید دوباره بسازم
کمکتون خیلی به دردم می خوره منتظرتون هستم
با نظراتتون منو دلگرم می کنید پس منو از اونها محروم نکنید


