تبليغاتX
.::.شبگرد تنها.::.



وقتی داشت می رفت ازم پرسید اگر روزی برگردم چیکار می کنی؟

گفتم کوچه رو چراغونی می کنم

شهر رو گلبارون می کنم

گلهای یاس رو از تموم دنیا جمع می کنم تا روی سرت بریزم

با رز های قرمز برات یه جاده می سازم

بهترین ترانه هام رو برات می سرایم

تموم اسفندهای شهرمون رو برات دود می کنم

.

.

.

.

.

.

حالا اون برگشته

یه حلقه توی انگشتش و یه دست توی دستش

از کنارم رد شد

خشک سر جام ایستادم

هیچ نگاهی نکرد . انگار منو نمی شناسه

.

یادم میاد بعد از اینکه بهش گفتم با اومدنش چیکار می کنم بهم گفت :

عوضش من اگر روزی بخوام پیشت برگردم تموم عشق های دنیا رو از عاشقاش می گیرم تا اون رو تقدیمت کنم.

آه تلخی کشیدم

سرم رو بالا کردم تا دوباره ببینمش اما اشکام چشمام رو تار کرد

چشمام رو بستم تا اروم و بی صدا گریه کنم

اشکام بی اختیار سرازیر شدند.

برای یک لحظه کوله باری از غم رو دوشم گرفتم.

وقتی چشم باز کردم اون دیگه خیلی دور شده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 21:40 توسط شبگرد |



صدای زنگ تلفن منو به طرف خودش کشوند

شماره ی همسایمون بود . مطمئن بودم زن همسایست که می خواد ولادت رو تبریک بگه

یه خانوم مهربون که یه دل خیلی بزرگ و پاکی داره

با شور و نشاط گفتم الو ....

انتظار داشتم مثل همیشه شاداب بگه سلااااااااااام خوبی؟؟؟؟

اما...

اما داشت گریه می کرد . وااااااااااای دلم هوری ریخت داشتم دیوونه می شدم

گفتم خاله چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت زینب (زینب دخترشه که ۲۲ ساله است و خیلی دل پاکی داره و با خداست و مهربونه و من هم خیلی دوستش دارم)

گفتم زینب چشه؟

گفت زینب حالش بده از وقتی رفتیم کربلا این جوری شده نمی دونم افسردگیه یا چی

فکر نمی کردم خیلی وخیم باشه

می دونید این خانواده خیلی خونه نشین هستند و زینب هم همیشه پیش مامانشه و بیرون نمیره

حالا دو هفته پیش برای اولین بار مامان باباش رفتن کربلا

وقتی برگشتن دیدن .......

وای خدا باورم نمیشه مامانم رفت خونشون. بعد تلفن کرد من یه چیزی براش ببرم

وقتی رفتم دیدم .... دیدم زینب دوست قدیمیم اون دخترکی که همه دوستش دارن دیوونه شده

خیلی وحشتناک بود خیلی . من که دیدم این کارا رو داره انجام میده بد جور بغض گلومو فشار داد

تا اینکه بغضم ترکید . مونده بودم چیکار کنم . از طرفی میدونستم که این دیوونه شده اگر بفهمه دارم گریه می کنم گیر میده و ... سریع رفتم سمت در تا برم بیرون

در رو قفل کرده بودند تا یه هو از خونه نره بیرون. نمی تونستم حرف بزنم با اشاره به برادرش گفتم در رو برام باز کن

رفتم بیرون و تا تونستم گریه گردم

من هم شده بودم عین دیوونه ها . تا حالا حتی تو مرگ عزیزترین کسم هم اینقدر گریه نکرده بودم

تصور کنید دوستم که خیلی خوب بود و مهربون و ... رو جلوی خودم میدیدم که دیوونه شده

چند ساعت گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم تا اینکه یه ذره اروم تر شدم

بعد رفتم حرم حضرت معصومه و کلی دعا کردم

ولی به دعای گربه ی کور که بارون نمی باره

از همتون که این پست رو خوندید خواهش می کنم خواهش می کنم خواهش می کنم براش دعا کنید

باور کنید برای خودتون برمی گرده

من تا همین الان که ۴ ساعت از پایان گریه هام می گذره چشمام می سوزه چون خیلییییییییییییی گریه کردم

به خدا گفتم من لیاقت این بلا رو داشتم ولی اون نه

شما رو به همین شب ولادت قسم دعا کنید

ممنون همتونم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 21:30 توسط شبگرد |



دیگه بریده نفسم

خدایا دیگه به کدوم نقطه ی امید رو بیارم که چراغای دیگه رو خاموش نکنه؟

من راه ها رفتم تا به جایی برسم که بتونم نفس راحت بکشم اما تا کنون برای تنفس از هوای مصنوعی استفاده می کنم

کدوم دل سنگی می تونه به دل شیشه ایه من رحم کنه

خداوندا من به کدامین گناه قصاص شدم که هیچ راه برگشت و توبه ای برایم نگذاشتی

خدایا چرا اینگونه راه تنفس از من گرفته شده چرا اینگونه فریادم بی صداست

من با تمام وجودم داد می زنم که دیگه بریده نفسم اما کسی صدایم را نمی شنود

دیگه دلیلی نمی بینم برای بودن وقتی همه برای نبودنم تلاش می کنن

خدایا کاش هیچ وقت چنین دوستایی به من نمیدادی کاش از همان اول نقاب از رویشون بر می داشتی تا اکنون چهره ی روباهی شان را تحمل می کردم

دیگه جونی نمونده دیگه حالی نمونده

فقط به امید امیدهای دیگر زندم همین و بس

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/09ساعت 15:45 توسط شبگرد |



چقدر سخت و دشوار است بغض گلویت را بفشرد ولی مجبور باشی در گوشه ای کز کنی و ارام گریه کنی

چقدر سخت است اشک ها از گونه هایت سرازیر می شود ولی تو ارزوی فریاد داری

چقدر دردناک است برای کسی گریه کنی ولی او گریه های تورا به تمسخر گیرد و تحقیرت کند

چقدر ازار دهنده است او که همیشه ارزوی یک لحظه نگاهش را داری زمانی نگاهش کنی که او دست در دست دیگری خندان است و با نیش خندی زهر الود نگاهت کند

تمام این تحقیر شدن ها

تمام این بغض های ازاد نشده

تمام این نیش خند ها همچون چاقویی در دلم فرو رفته

شاید روزی این چاقو در بیاید ولی فرو رفتگی ان تا ابد باقی می ماند

خداوندا مرا از این گرداب رها کن

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 23:20 توسط شبگرد |




< / html >

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس