خسته شدم از تنهایی هایی که تا صبح خسته به پنجره نگاه می کنم به امیدی که شاید روزی در اغوش کسی از پشت پنجره ستاره های اسمون رو یکی یکی بشمرم .
خسته شدم از این درد قدیمی و زخم کهنه که هنوز در شبهای تنهایی تازگی خود را پیدا می کنه .
خسته شدم از گریه های بی هدف و بی نتیجه
خسته شدم از واژه ی دوست از محبت های دروغکی از خنده های زورکی از اشکای یواشکی
خسته شدم از بودن از هستی و از عشق
خسته شدم از بس لحظه های تکراری رو تنهایی طی کردم .
خسته شدم ای خداوند آسمون و زمین
ای خداوند این روزگار به وجودییتت قسم خسته شدم...
زندگی درس ها به من داده که شاید بزرگترین مدرسه هم نتونه اونو تدریس کنه
من با غم هم خونه شدم .
مدت هاست که هیچ کس به کلبه ی غم خونه ی من سری نزده.
شاید تقدیر زمونه باشه ولی نمی دونم به کدامین گناه دارم زخم حقارت رو می کشم.
چه لذتی داره برا آدما؟؟؟ وقتی با زخم زبوناشون با حرفاشون با نیش هاشون دلی رو می شکونن و زندگی کسی رو نابود می کنن.
ای خداوندگار زمین و اسمون تو بزرگی و بی نیاز ، برای همینه که تنهایی .
اما من حقیرم و کلی درد و نیاز دارم ، جای یه زخم کهنه هنوز تو دلم هست ، نمی تونم تنها باشم ، به مرهم نیاز دارم اما...
کدوم دوست مرهم دلم میشه؟؟؟؟
هر کی هست به جای مرهم ، نمک می پاشه و تنهام میزاره میره
و باز هم پی می برم فقط غم وفا داره.
بی وفا رسم وفا از غم نمی آموزی چرا؟؟؟
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند
ای غم بگو از دست تو اخر کجا باید شدن
در گوشه ی می خانه هم مارا تو پیدا می کنی.....

