دلم پوسید تو این تنهایی ها و غربت, دلم پوسید بس که ترانه ی رهایی خوندم بس که آرزوهای محال کردم, بس که رفتم و اومدم ولی اونی که انتظارش رو می کشم به دیدارم نیومد. دلم پوسید از این همه شبگردی, از این همه بی کسی , از این همه آه کشیدن و ارزوی مرگ کردن. آخه چرا هنوز هم که هنوزه سینه ی تاریک من سنگ قبر آرزوهاست , چرا هنوز فقط مرگ است که دروغ نمی گوید, چرا چشمای من آسمان آرزوهای محال شده , چرا تو این سفر دور و دراز دنیوی هنوز هم مقصد مشخص نشده , چرا انتهای این جاده مبهمه ؟ پس این مردم با شتاب دنبال چی میرم ؟ چرا به آخر خط زندگی نمی رسیم؟ چرا چراهای دنیا بی نهایت شده؟ چرا مردم دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند؟ چرا هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا , آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند.
دیگه صحبت از پژمردن یک برگ نیست , وای ! جنگل را بیابان می کنند...
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام٬ مستم
باز می لرزد٬ دلم٬ دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های!نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!
های! تپریشی صفای زلفکم را دست!
و آبرویم را نریزی دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است ...

