خسته شدم از نگاه های غریبانه ی کودکی که اشک های سرازیر شده ی منو با تعجب نگاه می کنه .
خسته شدم از تنهایی هایی که تا صبح خسته به پنجره نگاه می کنم به امیدی که شاید روزی در اغوش کسی از پشت پنجره ستاره های اسمون رو یکی یکی بشمرم .
خسته شدم از این درد قدیمی و زخم کهنه که هنوز در شبهای تنهایی تازگی خود را پیدا می کنه .
خسته شدم از گریه های بی هدف و بی نتیجه
خسته شدم از واژه ی دوست از محبت های دروغکی از خنده های زورکی از اشکای یواشکی
خسته شدم از بودن از هستی و از عشق
خسته شدم از بس لحظه های تکراری رو تنهایی طی کردم .
خسته شدم ای خداوند آسمون و زمین
ای خداوند این روزگار به وجودییتت قسم خسته شدم...


